استیفن موس تصادفی اسلاج ژیژک را ملاقات می کند
بار دومی بود که اسلاوج ژیژک را می دیدم و تا اندازه ای اولین دیدار بهتر بود. سه سال پیش بود که در بایریوت (شهری در باواریای شمالی در آلمان) در هنگام شرکت در اپرای حلقه (اپرای حماسی که توسط ریچارد وگنر آهنگ ساز آلمانی تصنیف شده است) او را دیده بودم. هر دو در یک هتل اقامت داشتیم. من او را نمی شناختم و به طور اتفاقی با مردی با ریشی انبوه، ملبس به پارچه کتانی راه راه و زبر، در زمانی که با هیاهو با مردانی دیگر که ملبس به لباسهای رسمی بودند، بدون مقدمه، سر صحبت را باز می کرد، آشنا شدم. اپرای حلقه را برای من توضیح داد – چیزی در رابطه با سرد مزاجی عشق وتان- و سعی نمود که مرا قانع کند که داستان تریستان و اسلود، در واقع کمدیی درباره به تاخیر انداختن مرگ می باشد. در طی اقامت هفت روزی من در آنجا به هیچ وجه احساس تنهایی نکردم.
حالا ما در لندن در یک کافی شاپ در محله سوهو هستیم، جایی که بحث را با سلسله مباحثی نا مربوط –پیام ضد امپریالیستی فیلم ۳۰۰، زلزله در کنت (یک واقعه ژیژکی) وجهه غیر طبیعی طبیعت، پتانسیل انقلابی محله های فقیر نشین، چرا خشونت خوب است (موضوع کتاب چهارم وی که در دست تهیه می باشد) آغاز می نماید. این بار او را می شناسم – فیلسوفی از اسلوونی، علاقه مندی به سینما، و مخالفی حرفه ای. او بعنوان “راک استار علمی” شناخته شده است و به عده زیادی درس می دهد، کتاب می نویسد (۳۳ در آخرین شمارش) و حتی ستاره فیلم مستندی که در واقع ژیژک نام گرفته است است که اقصی نقاط جهان به دنبال او رفته و سعی می کند (البته نه همیشه موفق) شرح دهد نظرات او چیست.
ژیژک برای دیداری شخصی در لندن است و نه برای معرفی ژیژک! که این ماه در انستیتوی هنرهای معاصر پخش می شود. ژیژک می گوید که “فیلم بسیار خوب ساخته شده است، اما چیزی که من دوست ندارم اینست که موضوع فیلم درباره من می باشد. من از خودم متنفرم”. این احساسی همگانی و فراگیر می باشد– او ادعا می کند که ستاره ای بی رغبت است، که تنها برای پنهان کردن ناامنی و تنفر از خویش نقشی را در این فیلم بازی کرده است. او همچنین از اینکه مردم حالا انتظار دارند که دائما جوک بگوید اظهار رنجش می کند. ژیژک می گوید که “شیوه ای که بعضی از مردم برای من ابراز احساسات می کنند در واقع شکلی از تنفر می باشد. آنها می گویند که ‘ او تحریک کننده ای مضحک می باشد’ . ‘او تنها دوست دارد که تحریک کند’. من تحریک نمی کنم، بلکه ساده و بی ریا هستم و هر چه را که می گویم هدف خاصی از آن دارم.”
اما نظر ژیژک درباره خودش چیست؟ “خود را به عنوان مبلغی آمریکایی می بینم. در جایی خواندم که واعظین پروتستانت در غرب وحشی شیوه ای را برای تغیر مذهب کابوی ها به کار می بردند. در واقع آنها جادوگران خیلی خوبی بودند - شعبه بازیهای کلاسیک، خرگوشها، کلاهها، بلاه بلاه. اینطور تصور می شود که از طریق همین شعبده بازیهای کلاسیک نظرها را به سوی خود جلب کرده و پیام خود را منتقل می کردند. در مقایسه با آنها شاید من هم می خواهم که همین کار را انجام دهم و پیغامم را به شیوه آنها به دیگران منتقل کنم.” از ژیژک می پرسم پیام شما چیست؟ وی در جواب می گوید “چپ گرایی بدبین” به نظر او سرمایه داری محکوم به فناست; راه حلهای کلاسیک چپها خام و بی تجربه می باشد; آینده مبهم است و او جواب قانع کننده و ساده ای برای این موضوعات ندارد. به نظر ژیژک این دلیلی است که او فیلسوف است و نه تئوریسین سیاسی.
توصیف کردن ژیژک کار فلوبرت است (نویسنده فرانسوی قرن نوزدهم که به دقیق نویسی شهرت دارد). بدون وقفه و سریع با لهجه غلیظ انگلیسی حرف می زند و بعد از ادای هر عبارت آب بینی اش را بالا می کشد. دستی به موهای ژولیده اش می زند، بینی اش را می فشارد، به نظر می رسد که او کنترل اش را به دلیل رفتارهای همراه با هیجانزدگی و چند سویگی فکرش از دست می دهد. ژیژک شعبده باز، همیشه نیرنگی تازه دارد. اما من درباره او نگران هستم – این اجرای جاودانه. مرد پشت نقاب کیست؟ او می گوید که هیچ دوستی ندارد، تنها تماسهای علمی. ژیژک با همسر سومش (زنی زیبا از آرژانتین) زندگی می کند و به پسر ۷ ساله اش که همراه وی به لندن آمده است وابستگی شدیدی دارد. درباره پسرش می گوید که “من پدر بدی هستم، هنوز یاد نگرفته ام که با او زندگی کنم، تمام وقت نگران او هستم، همیشه در این فکر هستم که آیا او به اندازه کافی سرگرمی دارد؟ همین نگرانی دایمی باعث خستگی شدید من شده است”، اجرایی دیگر، جادویی دیگر.
ژیژک می گوید که تنها وقتی احساس راحتی می کند که پروازش را از دست بدهد و برای همین باید اجبارا در هتل فرودگاه اقامت کند. ژیژک می گوید که “در آن موقع احساس می کنم که به خوشبختی نزدیک هستم. اگر در آمریکا باشم، کانال اخبار را برای ساعتهای متمادی تماشا می کنم. تماشای این کانالها ایده آل آدم عصبی وسواسی است. این طوفان رو به اتمام است اما نگاه کن یک جبهه هوایی دیگر در آنجا دارد تشکیل می شود. من عاشقش هستم همیشه دلیلی برای نگرانی وجود دارد، اما در عین حال فکر می کنی که نگرانیت را تحت کنترل داری. “
Behzad۱۹۷۸uk@yahoo.com
جمعه ۴ ماه مه ۲۰۰۷
روزنامه گاردین