پیشروان دربند طبقه کارگر را آزاد کنید!

در طی ده روز گذشته دهها تن از فعالین دانشجویی توسط نیروهای امنیتی رژیم بازداشت شده و در طی این مدت در زندانهای رژیم تحت شکنجه قرار گرفته اند. تنها جرم این دانشجویان این است که پرچم “سوسیالیسم یا بربریت” و “نه به جنگ” را در روز دانشجو برافراشته و به خود جرات اعتراض علنی به رژیم اسلامی را داده اند.


دانشجویان همیشه به عنوان بخش آگاه طبقه کارگر پیشرو جنبش آزادی خواهی و برابری طلبی، و بلندگوی اعتراض به رژیم اسلامی بوده اند. شعار “سوسیالیسم یا بربریت”، “نه به جنگ”، “حکومت زور نمی خواهیم، پلیس مزدور نمی خواهیم” شعارهای تنها دانشجویان نیست، شعار کلیت طبقه کارگر و هر انسان آزادیخواهی است که به برقراری دنیایی انسانی و عاری از طبقات باور دارد و برای برقراری چنین سیستمی می کوشد.


با وجود سرکوبهای رژیم، مراسم امسال روز دانشجو به اعلام علنی مخالفت پیشروان طبقه کارگر با سیاستهای جنگی رژیم اسلامی و امپریالیسم آمریکا، اپوزسیون راست که صریحا از جنگ دفاع میکند و مدافعین خجول جنگ و تحریم ضد انسانی علیه مردم ایران، تبدیل گردید. باید به رژیم اسلامی فشار آورد که دانشجویان دربند را فوری و بدون هرگونه قید و شرطی آزاد کرد. تنها طبقه کارگر است که بواسطه موقعیت اجتماعی و طبقاتی خویش می تواند رژیم را به عقب نشینی دیگری مجبور کند. تنها طبقه کارگر است که قدرت واقعی را در به عقب راندن رژیم و آزاد کردن عزیزانی که در زندان هستند را دارد.
اعلام حمایت عملی تشکلهای کارگری می تواند زمینه آزادی دانشجویان دربند را فراهم نماید.

زنده باد دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب،
زنده باد آزادی و برابری، حکومت کارگری،
بهزاد جواهری
دانشجوی دکترای ژنتیک مولکولی
دانشگاه لندن
۱۲/ِDecember/۲۰۰۷

شکایت فیلسوف

استیفن موس تصادفی اسلاج ژیژک را ملاقات می کند

بار دومی بود که اسلاوج ژیژک را می دیدم و تا اندازه ای اولین دیدار بهتر بود. سه سال پیش بود که در بایریوت (شهری در باواریای شمالی در آلمان) در هنگام شرکت در اپرای حلقه (اپرای حماسی که توسط ریچارد وگنر آهنگ ساز آلمانی تصنیف شده است) او را دیده بودم. هر دو در یک هتل اقامت داشتیم. من او را نمی شناختم و به طور اتفاقی با مردی با ریشی انبوه، ملبس به پارچه کتانی راه راه و زبر، در زمانی که با هیاهو با مردانی دیگر که ملبس به لباسهای رسمی بودند، بدون مقدمه، سر صحبت را باز می کرد، آشنا شدم. اپرای حلقه را برای من توضیح داد – چیزی در رابطه با سرد مزاجی عشق وتان- و سعی نمود که مرا قانع کند که داستان تریستان و اسلود، در واقع کمدیی درباره به تاخیر انداختن مرگ می باشد. در طی اقامت هفت روزی من در آنجا به هیچ وجه احساس تنهایی نکردم.

حالا ما در لندن در یک کافی شاپ در محله سوهو هستیم، جایی که بحث را با سلسله مباحثی نا مربوط –پیام ضد امپریالیستی فیلم ۳۰۰، زلزله در کنت (یک واقعه ژیژکی) وجهه غیر طبیعی طبیعت، پتانسیل انقلابی محله های فقیر نشین، چرا خشونت خوب است (موضوع کتاب چهارم وی که در دست تهیه می باشد) آغاز می نماید. این بار او را می شناسم – فیلسوفی از اسلوونی، علاقه مندی به سینما، و مخالفی حرفه ای. او بعنوان “راک استار علمی” شناخته شده است و به عده زیادی درس می دهد، کتاب می نویسد (۳۳ در آخرین شمارش) و حتی ستاره فیلم مستندی که در واقع ژیژک نام گرفته است است که اقصی نقاط جهان به دنبال او رفته و سعی می کند (البته نه همیشه موفق) شرح دهد نظرات او چیست.

ژیژک برای دیداری شخصی در لندن است و نه برای معرفی ژیژک! که این ماه در انستیتوی هنرهای معاصر پخش می شود. ژیژک می گوید که “فیلم بسیار خوب ساخته شده است، اما چیزی که من دوست ندارم اینست که موضوع فیلم درباره من می باشد. من از خودم متنفرم”. این احساسی همگانی و فراگیر می باشد– او ادعا می کند که ستاره ای بی رغبت است، که تنها برای پنهان کردن ناامنی و تنفر از خویش نقشی را در این فیلم بازی کرده است. او همچنین از اینکه مردم حالا انتظار دارند که دائما جوک بگوید اظهار رنجش می کند. ژیژک می گوید که “شیوه ای که بعضی از مردم برای من ابراز احساسات می کنند در واقع شکلی از تنفر می باشد. آنها می گویند که ‘ او تحریک کننده ای مضحک می باشد’ . ‘او تنها دوست دارد که تحریک کند’. من تحریک نمی کنم، بلکه ساده و بی ریا هستم و هر چه را که می گویم هدف خاصی از آن دارم.”

اما نظر ژیژک درباره خودش چیست؟ “خود را به عنوان مبلغی آمریکایی می بینم. در جایی خواندم که واعظین پروتستانت در غرب وحشی شیوه ای را برای تغیر مذهب کابوی ها به کار می بردند. در واقع آنها جادوگران خیلی خوبی بودند - شعبه بازیهای کلاسیک، خرگوشها، کلاهها، بلاه بلاه. اینطور تصور می شود که از طریق همین شعبده بازیهای کلاسیک نظرها را به سوی خود جلب کرده و پیام خود را منتقل می کردند. در مقایسه با آنها شاید من هم می خواهم که همین کار را انجام دهم و پیغامم را به شیوه آنها به دیگران منتقل کنم.” از ژیژک می پرسم پیام شما چیست؟ وی در جواب می گوید “چپ گرایی بدبین” به نظر او سرمایه داری محکوم به فناست; راه حلهای کلاسیک چپها خام و بی تجربه می باشد; آینده مبهم است و او جواب قانع کننده و ساده ای برای این موضوعات ندارد. به نظر ژیژک این دلیلی است که او فیلسوف است و نه تئوریسین سیاسی.

توصیف کردن ژیژک کار فلوبرت است (نویسنده فرانسوی قرن نوزدهم که به دقیق نویسی شهرت دارد). بدون وقفه و سریع با لهجه غلیظ انگلیسی حرف می زند و بعد از ادای هر عبارت آب بینی اش را بالا می کشد. دستی به موهای ژولیده اش می زند، بینی اش را می فشارد، به نظر می رسد که او کنترل اش را به دلیل رفتارهای همراه با هیجانزدگی و چند سویگی فکرش از دست می دهد. ژیژک شعبده باز، همیشه نیرنگی تازه دارد. اما من درباره او نگران هستم – این اجرای جاودانه. مرد پشت نقاب کیست؟ او می گوید که هیچ دوستی ندارد، تنها تماسهای علمی. ژیژک با همسر سومش (زنی زیبا از آرژانتین) زندگی می کند و به پسر ۷ ساله اش که همراه وی به لندن آمده است وابستگی شدیدی دارد. درباره پسرش می گوید که “من پدر بدی هستم، هنوز یاد نگرفته ام که با او زندگی کنم، تمام وقت نگران او هستم، همیشه در این فکر هستم که آیا او به اندازه کافی سرگرمی دارد؟ همین نگرانی دایمی باعث خستگی شدید من شده است”، اجرایی دیگر، جادویی دیگر.

ژیژک می گوید که تنها وقتی احساس راحتی می کند که پروازش را از دست بدهد و برای همین باید اجبارا در هتل فرودگاه اقامت کند. ژیژک می گوید که “در آن موقع احساس می کنم که به خوشبختی نزدیک هستم. اگر در آمریکا باشم، کانال اخبار را برای ساعتهای متمادی تماشا می کنم. تماشای این کانالها ایده آل آدم عصبی وسواسی است. این طوفان رو به اتمام است اما نگاه کن یک جبهه هوایی دیگر در آنجا دارد تشکیل می شود. من عاشقش هستم همیشه دلیلی برای نگرانی وجود دارد، اما در عین حال فکر می کنی که نگرانیت را تحت کنترل داری. “

Behzad۱۹۷۸uk@yahoo.com

جمعه ۴ ماه مه ۲۰۰۷
روزنامه گاردین

مگر حکمتيست‌ها همه کرد هستند؟

در حالی که جنگ دیگری جان هزاران نفر را تهدید می کند، در حالی که اعدامهای دسته جمعی، شکنجه و دستگیری فعالین دانشجویی و کارگری روز به روز افزایش می یابد، در حالی که فقر در ایران بیداد می کند و …، تلویزیون پرتو با فداکاری و تلاش خستگی ناپذیر عده ای انگشت شمار از رفقای حزب حکمتیست، تصویری متفاوت از بقیه تلویزونهای ایرانی را ارائه می دهد. تلویزیون پرتو به مرور زمان و با کسب تجربه بیشتر حتما تلویزیون حرفه ای تری خواهد شد، این را می شود با مقایسه برنامه های گذشته و حال فهمید.


اخیرا افشین طهماسبی، یکی ار نمایندگان کنگره دوم حزب حکمتیست از ایران پیشنهادی (این پیشنهاد در نشریه کنگره شماره ۱۰ درج گردیده است) را برای بهتر شدن کیفیت تلویزیون ارائه نموده است. افشین می گوید که یکی از رفقایش از ایشان سوال کرده که "چرا در تلويزيون پرتو همه لهجه‌ي کردي دارند؟ مگر حکمتيست‌ها همه کرد هستند؟!". افشین در ادامه می افزاید که "اين تصويري است که يک چپ تازه ‌وارد مي‌تواند از حزب داشته باشد چون تنها چيزي که او از حزب به طور مشخص مي‌بيند، تلويزيون و نشرياتش است. ما به عنوان فعالين دانشجويي يا کارگري نمي‌توانيم به تازه‌واردها بگوييم که نه، اتفاقاً حزب در فلان شهر و فلان شهر هم نيرو دارد و تازه مرزبندي جدي هم با ناسيوناليسم کردي دارد و …. بنابراين نقش تلويزيون پرتو در ارائه‌ي يک تصوير مدرن و قدرتمند از حزب در درون ايران بسيار اساسي است."

مگر حکمتیستها همه کرد هستند؟ خیر، حزب حکمتیست یک حزب کردی نیست! به هیچ نژاد، قوم یا زبان خاصی تعلق ندارد. حکمتیستها نه کرد هستند و نه فارس و نه … اصطلاحاتی که در طول تاریخ توسط ایدئولوژی حاکم و در حال حاضر، بورژوازی، معنا یافته و همیشه برای جدایی انسانها به کار رفته است.

برای من محتوای نشریات و برنامه های تی وی مهم است، مهم نیست که رفیقی که سازنده این برنامه بوده به چه زبانی تسلط دارد. برای من مواضع و کارنامه سیاسی رهبری حزب حکمتیست مهم است و نه اینکه لیدر و اعضای کمیته مرکزی در کجای ایران به دنیا آمده باشند. یک نسل از شریفترین انسانها از همین مناطق به اصطلاح کردنشین برخاسته و جان خود را در راه آزادی و برابری فدا کردند.

گویا ما تنها دلیلی که نتوانسته ایم چهره ای مدرن از خود در ایران ارائه دهیم، کرد زبان بودن بعضی از رفقای تی وی است، باید احساس گناه کنیم که چرا مسالا به جای تهران یا کرج در سنندج و سقز به دنیا آمده ایم. این نقد هیچ ربطی به مارکسیسم ندارد و از زبان شوینیستهای ایرانی شنیده می شود. این یک سم است که تنها برای تحقیر دیگران از آن استفاده شده و می شود.
متاسفانه این اولین بار نیست که این را از زبان رفقای دیگر شنیده باشم. این نشانه خود را دست کم گرفتن و قبول داده های مرتجع ترین بخش بورژوازی است.